دلم ترک خورد ریخت
دستانم چروکید
در حسرت یک لحظه اوج روحی سالهاست که گام به گام چشم به راه دارم تا شاید آن لحظه جایی سر راهی افتاده باشد و مبادا که آن را از دست دهم با امید آن که تا کنون زیر پایی نمانده باشد .....
دلم ترک خورد ریخت
دستانم چروکید
در حسرت یک لحظه اوج روحی سالهاست که گام به گام چشم به راه دارم تا شاید آن لحظه جایی سر راهی افتاده باشد و مبادا که آن را از دست دهم با امید آن که تا کنون زیر پایی نمانده باشد .....
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي ان ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند
چون كه
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به انها مي قبولاند ند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت
كه به ماهيها مي ا موخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"
يکی از دوست هام چند روز پيش به من ميگه : 'من نميفهمم چرا اين دختر ها انقدر احساساتی هستند و يه کم منطقی نيستند ؟ ' و جالبش اين بود که داره با من حرف ميزنه و نميگه شما دختر ها ميگه 'اين' دختر ها .و اگه من به نظرش احساساتی ام و منطقی نیستم چطور میتونم مخاطبش باشم؟؟؟... حالا از اينم که بگذريم من ميگم که احساساتی يا منطقی بودن هر کدوم جايگاه خودش رو داره و هر کدوم در جای خودش بسيار با ارزش هستش اما واسم جالبه بفهمم کی به 'اين' مرد ها گفته که منطقی بودنشون (البته به خيال خودشون با اون منطقشون) درست ترين کاريه که به عنوان يک مرد انجام ميدان و در نتيجه همين به ظاهر منطق تمام تصميم گيری هاشون بی عيب و نقصه و حق دارن که ديگران رو به خاطره داشتن منطقی متفاوت يا احساساتی بودن (نادارايی مردها) مورد سخره قرار بدن... اگه جواب اين سؤال هام رو ميگرفتم بسی جای شکر گزاری داشت
اگه یه زنی بره دادگاه و بگه شوهرم منو درک نمی کنه .. بگه شوهرم رو دوست ندارم .. بگه هیچ میلی با بودن این مرد ندارم .. بگه احساسم رو درک نمیکنه .. و از این گونه دلایل به ظاهر محکمه ناپسند داشته باشه حکم طلاق جاری نمیشه .. اما چه جوریه که یه مرد میتونه با این همه اعتماد به نفس بره دادگاه و اذعان کنه که این بچه (که هر دو در بوجود آمدنش نقش داشتند ) رو نمیخواهد و نمیتونه خرج بچه ناقص اونو بده !!! (از اول که انتخاب میکرده نمیدیده که ژن خانواده همسر مشکلات داره !!) و این حق رو به خودش بده که حتی دست رو زنش بلند کنه .. و قاضی دادگاه با درخواست طلاق به ظاهر توافقی موافقت کنه و نگه که مرد برو سر زندگیت و سر به زیر باش این قسمت شما بوده و باید باهاش بسازی !! چرا حالا بحث هدیه الهی و آرمایش الهی واسه شاکی مرد پرونده پیش نمیاد ......
امروز 3 شنبه است اما نميدونم چرا عين غروب جمعه دلم گرفته هوا خيلی سنگينه يه بغض احمقانه دارم که نميدونم از چيه . دلم پره خيلی فکر کنم بايد سری به دستشويی بزنم شايد دلم خالی شد!!!! شايد سبک شم جای خوبيه واسه اطراق کردن . همين که مجبور نيستی به کسی جواب پس بدی خودش کلّی جای اميدواری داره!!
دلم هوايه گريه داره دلم میخواد مثله يه بچه که هق هق ميکنه زار بزنم اشک بريزم سرم بگذارم تو بغل مامانم ... ![]()
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
وقتی دلم گرفته و هيشکی به داده دلم نميرسه
وقتی بغضم تو گلوم گره خورده و اشکم نميريزه
وقتی يه دنيا حرف دارم و هيشکی صدام و نميشنوه
وقتی غصه ها تو دلم تلمبار شده و کسی نميبينه
ما ايرانی ها هر چی ميکشيم از خودمون و افکار و کارهاي احمقانه مون ميکشيم که امروز به اين روز افتاديم تو facebook و orkut هزار تا سايت بيخود ديگه باهم دوستيم و عيدی و چارشنبه سوری و سيزده به در و چقدر miss کردم تو رو ميفرستيم و عيد کجا ميری و اين حرفها.
اما تو يه مملکتی که 20 درصد جمعيت يکی از شهرهاش ايرانی هست ما ايرانی های ترسوي زير آب زن اجنبی پرست خود شيرين کن حاضر نيستيم اين زبونی که هميشه واسه نيش و کنايه زدن و ظاهراً قربون صدقه رفتن همديگه بازه رو واسه دفاع از حق ايرانی بودن خودمون به کار بندازيم و بگيم ما ايرانی هستيم و فقط يک روز در سال رو به مناسبت آغاز سال نو جشن ميگيريم و تعطيل ميکنيم.
اين جور مواقع زبونمون رو موش خورده و لال ميشيم مبادا که يکی از هم وطن های عزيزمون از اين فرصت سو استفاده کنه و واسمون بزنه و مثلاً کارمون رو از دست بديم !! اينم يکی ديگه از موهبت های ايرانی بودن ماست
باز این دل دیوونه تو کنج این ویرونه
واسه این تن تنها میخونه
باز این چشم خسته گریونه
دیگه این دنیا واسه من یه زندونه
پ .ن : خیلی خسته ام
یادش به خیر با این آهنگ چقدر عاشق بودم
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به روز گفتند فسانهای و در خواب شدند
پ . ن : ما که شمع محیط فضل و آداب هم نیستیم از همین الان خواب فرض کنیم خودمون رو خیلی سنگین تره !!
گاهی زندگی مثله بازی roulet ميشه هر جا که ژتونت رو بزاری بازم صفر مياد وقتی رو صفر ميزاری خدا هم خودش شايد ندونه که چی مياد.
زندگی يه قماره که هيچ کس برنده ازش بيرون نمياد...
اگه دلمون نخواسته باشه که تو اين قمر بازی کنيم کيو بايد ببينيم ؟ چرا همه قمار بازيم ؟
حالم از اين قماره زندگی به هم ميخوره

صدای تق تق ضریه های بارون به در یادآور صدای ترق ترق سوختن برگهای خیس آتش بازی های بچگی تو جنگلهای سی سنگان و نور... دختر برو دست و صورتت رو بشور عین پسر ها همیشه پای آتیشه !!!
با خاطره های نم کشیده و تار و گنگ سالها پیش جلز ولز کنان زیر رگبار بارون خاکستر شدیم و شعله های خیس بارون همه خلوت و سکوت گوش های پر از دود را از صدای تیک و تیک ساعت گذر عمر پر کرد و یادم افتاد که امروز ۲۷ بار از اولین ۵ دی گذشت . این نیز بگذرد !!! من می دانم که همیشه هراسی در هست. زیرا همیشه چیزی هست که بر وفق مراد نیست! هراس از بزرگ شدن یا هراس از بزرگ نشدن!!!
کجاست زلف گره خورده ی "يلدا " و ننه سرما , که می ريخت بی دريغ , پنبه های لحاف مندرسش را بر سرمردم شهر , آنگاه که خانه ها از بوی عطر انار کلپر زده پر بودند , شب "يلدا " ی ما شب "يلدا" يی بود . حيف که امروز دل ما مثل انار رسيده , از غصه ترک برداشته و ... , کاش باز هم شب " يلدا" شب" يلدا" يی می شد .
یه سیب که یه طرفش گندیده باشه اول از بقیه سیب ها جداش میکنند تا گندش دامن بقیه رو نگیره بعدش میان نصفش رو میبرند که نصفه دیگه اش رو هم گند ور نداره یا اگه کار از کار گذشته باشه در سطل آشغالی همیشه واسش بازه ! کسی هم زیاد واسش دلش نمیسوزه ...دلتنگش نمیشه ...نگرانش نمیشه... نهایتا میره سراغ یه سیب ترگل ورگل و تازه دیگه ...

با آدمی که گندیده باشه چه کار باید کرد ؟ فقط میشه کم کم از یادش برد یا راه دیگه ای هم داره ؟
بودن یا نبودن
مساله این نیست
وسوسه این است !!
یه پیچ و یه انتهای نامعلوم
یه خزان و یه سرنوشت گم توی انتهای نامعلوم پیچ جاده!!
یه سکندری روی سنگهای ریز و درشت
یه دردددد
یه سکوت و یه سکون
یه زندگی !!!!!
چه كسی می داند انسان خطای خداست
یا
خدا خطای انسان؟!!......
دلم تنگولیده واسشون
. جدیدا دیگه زیاد تحویلم نمیگیرن ![]()

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا، شكل دگر خنديدن
پی نوشت :



Full time assistant شدم و از شر پرداخت شهریه کوفتی خلاص شده
اما دهنم هم از طرفی سرویس خواهد شد
چون هر روز باید از صبح تا ۵ عصر آفیس باشم و پیچوندن هم تعطیل شد
اما بازم خوشحالم
تاااااااااااااااااااازه حقوقم هم زیاد میشه 

خلاصه که خیلی خوبه ![]()

وفتی که چشم به راهی هر لحظه از زمان مثل یک عمر طولانی به نظر میاد 
زندگیم در عین حال که پر از دغدغه و فکر و اتفاقه یه آرامش و سکون خاصی داره . در کنارم دائم همه چیز تغییر میکنه و من شاهد تمام این تغییرات هستم اما سامه هنوز همون سامه است انگار چیزی در وجود من تغییر پذیر نیست همون تفکرات همون خلق و خو همون زود جوشی و زود پشیمونی همون تنبلی و کرختی همون همه چیزززز نمیدونم انگار زمان در وجود من ایست کرده اما من شاهد حرکت زمان در دیگران هستم . رکوددددد در من شکل میگیره رکود و سکون ......
تا وفتی کسی رو همیشه پیش خودمون داریم قدرشو نمیدونیم و خرده فرمایشهامون طبق طبق رو هم تلنبار شده اما همچین که یه کم دور میشیم تازه یه کم قدر میدونیم که تازه اونم به دلیل احساس نیازمندی به خاطر انجام کارهایی هستش که از عهده خودمون بر نمیاد . مثل وقتی یکی مریض میشه و میفته گوشه بیمارستان همه دست به دعا میشن و میفهمند که طرف و دوست داشتند و دلشون نمیخواد از دستش بدن اما به محض این که یک هفته از مرخص شدنش میگذره دوباره بیخیال وجودش میشن. زندگی اونها هم شده همین. توی اوج از دست دادن عزیزترین کسشون فهمیدن که چقدر کنار هم بودن و داشتن همدیگه با همه عیب و ایراد هاش لذت بخشه اما باز که همه چیز عادی شده لذت با هم بودنه هم عادی شد و باز فقط عیب و ایراد هاش موند که باعث میشه کر و کور بشند و نبینند اون چیزهایی که باید ببینند و نخواهند اون چیزهایی که هر کسی نداره اما آرزوی داشتنش رو داره . من که هر چی میگم با گوزیدن توی پیت حلبی فرقی نداره . دیگه هیچی نمیگم اما دلم خیلی گرفته.
پ.ن : شبها همش خواب های پریشون میبینم و از خواب با درد و ناله بیدار میشم
آخه من این دردم رو به کی بگم ![]()