باز من خسته ام
چشمام خسته است
نمیدونم چرا این جوری شدم
همه چیز به نظرم احمقانه میاد حتی خودم
خسته ام
دلم خسته است
یه هیجان یا یه امید تازه میخواد
نمیدونم یه چیزهای متفاوت جدید میخوام که فرق کنه
انقدر خرفت نباشه همه چیز
نمیفهمم چی میگم یا چی میخوام
حسابی قاطی کردم باز![]()
دلی نمونده واسه سوختن
قلبی نمونده واسه ریختن
چشمی نمونده واسه دوختن
راهی نمونده واسه رفتن
آهی نمونده واسه کشیدن
جایی نمونده واسه موندن
عشقی نمونده واسه بودن
چیزی نمونده واسه سوختن
واسه ساختن
واسه موندن
واسه رفتن
واسه زندگی رو باختن
.
.
.
حرفی نمونده واسه گفتن
من از حضور ثانیه ها گذشتم و به سکوت مبهم آرامش رسیدم.
آرامشی سر شار از حزن.
تلاطم یک طوفان در وجود خسته ی زمستانیم...
فقط سکوت کافی است تا همه ی هستی از عزل تا ابد به هم بپیوندد.
لحظات و ثانیه ها از پی هم میروند. آنچه که باقی میماند من هستم و این سکوت وهم آور.....
هر بار که بهش فکر میکنم تمام وجودم پر از یه حسی میشه که خیلی عجیب و غریبه
پر از ترس
پر از هیبت
پر از عظمت
پر از شور
پر از شعف
پر از .......
احساس کنده شدن و فرو ریختن یه حس افسونگر و وهم انگیز ایجاد میکنه که پر از جادوی خیاله
هر اوج گرفتنی میتونه اغاز یه اتفاق تازه یه فرود زیبا یا یه سقوط خوف انگیز
میشه هم به هیچ کدوم فکر نکرد میشه هم هیچ وقت حس پرواز رو تجربه نکرد میشه به بالاها نرفت میشه ترس سقوط یا حس فرود زیبا رو تجربه نکرد
میشه همیشه همینی که هست موند و جلوتر و بالاتر نرفت
میشه پر شد از خالی
خالی شد از پر
یا شایدم خالی از همه چیز
خالی از پرواز
خالی از لذت
خالی از عشق
..........
شاید به نظر بیاد احمقانه است اما اکه واسه هر چیزی که حسش میکنیم رنگ بذاریم انوقت خدا هم باید یه رنگی داشته باشه . شاید حتی توی لحظه های مختلف رنگش فرق کنه . اما بالاخره باید یه رنگی داشته باشه دیگه ![]()
گاهی وقت ها که رنگ خدا رو حس نمیکنم فکر میکنم که کور شدم و حتماْ نمیتونم ببینم
گوش میکنم نمیشنوم
لمس میکنم نمیفهمم
یعنی دلم کور میشه کور کور
![]()
![]()
حالا واقعاْ خدا چه رنگیه؟ آبی ؟ سیاه ؟ زرد ؟ قرمز؟ ....................؟
یکی اینکه زود تر کارم درست شه از ایران برم![]()
دوم یه زندگیه آروم داشته باشم آروم و پر از عشق ![]()
سوم اینکه خدا بزنه پس کله ام و درس بخونم و فوق قبول شم و بعدش هم ادامه تحصیل بدم ![]()
چهارم ![]()
پنجم ![]()
دو مورد آخر خصوصیه و نمیتونم بگم
و ۵ تا رو دعوت میکنم که آرزو هاشونو بگن چیز خصوصی هم نداریم
:
امین . لنی . بی روزها بی عروسک . حس عشق . باران و تو
اون کیه اونجا نشسته
گاهی خندون گاهی گریون
پشت پرچینا میرقصه
گاهی بالا گاهی پایین
اون دلش رو به ابرها بسته
پره درده پره اشکه
اون که با یاد تو دل به آسمونها بسته


