تبليغاتX
سکوت سر شار از ناگفته هاست

 

همان جا بمان

به پیش نیا که من پس میروم

رعایت فاصله ایمنی الزامیست

گامهایت را آهسته  و آهسته تر کن

بایست

گام هایت را پس بکش

و برو

اینجا جای تو نیست

اینجا جای هیچ کس نیست

نمان

من مانده ام کافیست

تو برو

.

.

جایت اینجا نیست

من میمانم و رفتنت را نگاه میکنم

رفتن تو و رفتن همه را نگاه میکنم

خوش آمدی

ورود ممنوع حتي براي شما دوست عزيز

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط سامه |

 

روزی که دلم به زلالی چشمه بود تو کجا بودی تا التماس بیکران لمس دریای چشمانت را در نگاه آرزومندم ببینی

و حالا

امروز اینچنین از من طلب لطافت میکنی!؟

دل پاکم ٬ قلب مهربانم ٬ لطافت فکرم ٬ سخاوت روحم ٬ طراوت عشقم  همه خاک گرفته و فرسوده شده

در پی من نباش !

از من خاکستری بیش نمانده ...... 

بادی خواهد وزید و این خاکستر بر باد خواهد شد

در پی من نباش !

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط سامه |

 

گفتی : نباید می رفتی

 

گفتم :نرفتم ، ماندم

 

گفتی : به قهر رفتی

 

گفتم: دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم

 

من از آغاز از نخستین دیدار در کنار تو مانده ام

 

گفتی : هوایم را از صدایت پُر کردی ، یک روز بی خبر صدا را بُریدی و رفتی

 

گفتم : دور یا نزدیک چه فرقی می کند ، اگر صدا را می شنوی

 

گفتی : نزدیک تر باید می آمدی

 

گفتم: فاصله در نگاه ماست

اگر مرا نزدیک تر می خواهی ،

با من حرکت کن ! نایست ! با من بیا !

 

گفتی : کجا ؟

 

گفتم : به نزدیک ترین جای این گِره

به امن ترین جای این صدا ،

که ما را به جانب یکدیگر پرتاب می کند

صدایی مشترک که دری

گفتی : اما تو نباید می رفتی

 

گفتم: من از تو می روم،

 

گفتی : باش !

 

گفتم : هستم

 

گفتی : می فهمم.

 

گفتم: من هم .

 

گفتی: بغض شک راه گلو را بسته

 

سکوت کردم و هیچ نگفتم که سکوت .......

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط سامه |

 

دلم یه حس میخواد

یه حس غریبه و آشنا

یه حس که ته دلم بلرزه

دااااااااااااغ باشه

تلخ باشه و شیرین

یه حس که تو چشمم جمع بشه ولی از چشمم نیفته

یه حس خوشگل دلم میخواد

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط سامه |

 

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيدمجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهاي رنگي ام!

درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

حرير غمش را کنار بزن!

مرا مي يابي

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط سامه |

 

نمیدونم چرا انقدر عصبانی ام

الکی ها

   دلم میخواد با هم دعوا کنم  

  نمیدونم چرا همه چیز یه جوری شده که من دلم نمیخواد  نمیشه ( یعنی انگار نمیتونم اون جوری   که دلم میخواد بکمنشون )

خیلی بد شدم

  خیلی تنها شدم  

خیلی غصه دارم

پی نوشت : اینا چه خوشگلند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط سامه |

 

اومدی

رفتی

اومدند

رفتند

باز اومدی

گفتم برو

رفتی

میرم

می مانم

سر در گمم اما میرم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط سامه |

 

سر درد و سر درد و سر درد

دنیا دور سرم میچرخه و با شدت هر چه تمام تر مغزم رو میکوبه تو دیوار

اینه دنیای وضعیت دنیای تنهایی من

اما

سر درد که میاد دیگه تنها نیستم

با قرصهای مختلف دلمو شاد میکنم

واسم شده مثل اسمارتیز

بقیه میخندند

منم ادا شو در میارم

میچرخه همه چیز

میکوبه

می درده

 

+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط سامه |

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد .........

اینو نگم چی بگم

دلم به همین حرفها خوش شده

وگرنه نه چیزی واسه از دست دادن دارم نه چیزی واسه به دست آوردن

نه دلی واسه سوختن نه بالی واسه پریدن

شاید هم بد نباشه

بالاخره عمر باید بگذره دیگه

اینجوری تلف نشه چه جوری تلف میشه

+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سامه |

 

بعضی وقت ها آدم نیاز داره که سکوت رو بشکنه

من و سکوت و این عشق  ...........    با هم میشکنیم

من که شکستم بقیه هم بشکنند دیگه واسم مهم نیست

من واسه کسی مهم نبودم دیگران هم برای من مهم نیستند

 

پ.ن: ۵ شنبه با دوست جون مهتاب رفتیم بیرون و من انقدر حرف زدم و حرف زدم که بیچاره از دست من اینجوری     و اینجوری   شد فکر کنم   ولی طفلی از بس خانمه هیچی نگفت

همون بهتر که من سکوت کنم

+ نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط سامه |

باز دلم رو بیخود خوش کرده بودم

همیشه همینه

دلخوشی ها کوتاه و زود گذرند

توهم زا و بی ارزش

نه باید دل بدی نه دل بسته شی نه حتی امیدوار

مثل همه چیز های دیگه

هیچ چیز ارزش نداره

باید برای همه چیز جنگید ولی آخرش هیچی عایدت نمیشه

جز سرخوردگی

جز خستگی

بعدش هی میگن چرا خستگیت در نمیره

؟

چرا انقدر نق میزنی ؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

دلم میخواد به کسی چه

+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط سامه |