تبليغاتX
سکوت سر شار از ناگفته هاست











سکوت سر شار از ناگفته هاست

آیینه
گاهی با خودم فکر میکنم همه  آدمکها یک آیینه هستند .

و هر کس که میبینم در واقع خودم هستم در بازتاب آیینه آنها

گاهی چقدر زشت میشم

گاهی چه زیبا

گاهی چه بزرگ

گاهی جه حقیر !!

 این آیینه هزار تکه میشه و من

باز در هر تکه نمایانم

+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت4:10 بعد از ظهرتوسط سامه |
دیر شده !!
زمان  بس تنگ است

بپا

که این روزها زیادی زود دیر میشه

!! خیلی زود !!

 

+نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط سامه |
نگاه !!
به چشمهایش نگاه کن

Look !!

بگو چه میبینی  !!

+نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت11:5 قبل از ظهرتوسط سامه |
داستانک 2
......

سعی کرد بهش فکر نکنه

این صدا همون صدایی بود که بخاطرش الآن اینجا بود !!

از پشت  پجره دوباره نگاهی به بیرون انداخت  ... پرده رو کشید

کسی که روزی همه فکر و ذکرش بود امروز فراریش میداد و به یک شکنجه و آزار روحی تبدیل شده بود !!

اینجا بود تا فراموش کنه .... پس باید فراموش میکرد

با خودش فکر کرد که تمام اون سالها یک خطا یک لغزش یک هوس تا به اینجا کشیده بودش و حالا به شماره افتادن نفسهایش از صدای نفس نهایت حماقت بود !!

چشماهایش  را بست ... نفس عمیقی کشید و . لبخندی زد ....

دیگر صدایی نشنید

 

+نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت9:22 قبل از ظهرتوسط سامه |
داستانک
 

صدای بلند نفس های کسی از دور  دورای تاریک شنیده میشد

از توی پنجره نگاه کرد

هوا ابری بود و ماه پشت ابرها پنهون شده بود

خوابش نمی برد

فکر کرد خیال برش داشته

پنجره رو بست اومد سرش رو کرد زیر پتو و خودشو بغل کرد ... محکم.... سعی کرد بخوابه

خواست به چیزی فکر نکنه جز خواب

همه چیز همیشه با هم به مغزش هجوم میاره !!!

.

.

باز صدای نفس میومد نزدیکتر و واضح تر

ترسید ...

یکی پا گذاشته بود تو خلوتش

یکی سکوتش رو جریحه دار کرده بود

یکی داشت فکرشو مشغول میکرد

میخواست به کسی فکر نکنه

و الان فقط داشت به یه هم نفس فکر میکرد تو اون شب سیاه بدون مهتاب

 

ابر و ماه و سكوت

ادامه دارد

+نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت1:7 بعد از ظهرتوسط سامه |
زندگی

بشین... پاشو.... بمون.... نرو.... بیا.... بخند.... بتاز.... بمون.... برقص... بخند.... بنال !!!!

 زندگی اینه

 بودن و بودن و الزام به بودن

موندن و موندن و ناگزیر از موندن

خفتن و خفتن و خفتن

محکومیم و محدود

چاره در هیچ بوندن است ؟؟؟!!!

الان چه هستیم ؟ چیزی جز هیچ ؟

زندگی می کنیم برای تمام این تکرار ها ؟      چه احمقانه !! حتی از بودن هم احمقانه تر .... هستیم برای خواستن خوردن خوابیدن ؟؟؟ کاش الاغی بیش نبودم .... اگر من الاغ بودم زندگی بهتر بود . دست کم خودم از خودم توفع نداشتم  که الاغ دانا باشم

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت9:17 قبل از ظهرتوسط سامه |
از زندگي چي ميخواي‌؟

ديوونگي هم عالميه

 

پول؟

يه حقوق سر برج ؟‌!!

يه خونه ويلايي بزرگ و يه باغ و يه ماشين آخرين مدل و يه عالمه امكانات من باب حال و حول

يا شايدم

يه خونه كوچيك با يه باغچه نقلي و يه چند تا همسايه بابت غيبت و پركردن اوقات فراغت بعد از ظهر ها

 

استقلال؟؟

يه شوهر و يه دو جين بچه ؟‌

سفر خارج و تفريح و خوش گذروني و خانم بازي !!!

 

آرامش ؟

آرامش همون سكوته ؟‌يا همون سكونه ؟‌

 

 خوشبختي  ؟

خوشبختي همون پولداريه يا خوشبختي يه جور عاقبت به خيریه‌؟!!

 

سلامتي ؟‌

سلامتي همون داشتن سر و كله سالمه يا دماغ كوچيك و چشم رنگي  !!!

 

عشق ؟‌

يكي كه شب به شب ور دلش بخوابي ؟؟؟يا برات كفش و جوراب بخره ؟‌!!!

 

تخصيلات ؟‌

همون مدركه ديگه !! كه بعدش يه قاب ميكني ميزني بعه ديوار و بعد هم ميره زير فرش يا شايد هم بفروشيش گاهي تا يه پولي به چنگ بياري و به يه زخمي بزني!!

البته موفع خواستگاري هم بد نيست با خودت ببري

 

همه اينها يا هيچ كدوم ؟؟؟ پس چي ؟‌

+نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت9:11 بعد از ظهرتوسط سامه |
وصیت نامه

 

بگوييد كه بر گورم بنويسند

زندگي را دوست داشت

ولي آن را نشناخت

مهربون بود ولي مهر نورزيد

طبيعت رادوست داشت

ولي از آن لذت نبرد

در آبگير قلبش جنب و جوش بود

ولي كسي بدان راه نيافت

در زندگي احساس تنهايي مي نمود

ولي هرگز دل به كسي نداد

و خلاصه بنويسيد

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت

نه زندگي را براي زنده بودن

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت1:37 بعد از ظهرتوسط سامه |
ما !!؟؟
 

 

ما چه هستيم؟
عجب بي پا و دستيم!


 

+نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت11:59 قبل از ظهرتوسط سامه |
خواستگاه پایین
کی میایی منو ببینی ؟

هیچوقت

دوسم نداری؟

پرسیدن داره ؟

نه خب معلومه تو خیلی سنگدل و خودخواهی

تو راست میگی خب 

بیا بریم بستنی بخوریم

میخوام برم

برم بمیر  زودتر

+نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط سامه |
 یه دل کوچولو

یه غم گنده

                                                     

پس نوشت : غمگین نیستم ....  باور کن

+نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت10:33 بعد از ظهرتوسط سامه |
 

 میشه دقیقاْ بگی به چیت داری می نازی ؟

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت9:43 قبل از ظهرتوسط سامه |
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

در کشمکش میان حقیقتِ بودن و واقعیتِ زیستن

یارای فکر کردنم نیست

واقعبت را به بازی گرفتم !!

و از حقیقت دور شدم !!

کدام بیراهه را پیش گیرم تا به آن نا کجا آباد رسم ؟

 

پی نوشت : دور سرم یه عالمه علامت سوال گنده قیژ قیژ میکنه

+نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت4:58 بعد از ظهرتوسط سامه |
کدام؟
 

من یک حقیقتم ؟

یا من یک واقعیتم ؟

حقیقت چیست ؟ واقعیت کدام است ؟

من کدامم ؟

حقیقت واقعیت است یا واقعیت حقیقت ؟

 دارم قاطی میکنم

+نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت8:39 قبل از ظهرتوسط سامه |