گر می نخـوری طعنه مــزن مستــان را
بـنـیـــــــاد مکـــن تو حیــــله و دسـتــان را
تو غره بدان مشو که مِی می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
پ.ن : واقعا بعضی ها چجوری میتونند این همه پست و بدجنس باشند ؟ ![]()
![]()
![]()
به همین زودی ها بار و بندیلم رو جمع میکنم و میرم اما دارم فکر میکنم که چقدر دلم واسه چیزهای خیلی کوچیک تنگ میشه ..
امروز داشتم واسه خودم قدم میزدم از دم خونه دوست بابام رد شدم و فکر کردم که ۲۱ ماه رمضان امسال دیگه نیستم تا شله زرد خوشمزه اونها رو بخورم . دلم یه ذره گرفت ( نه که منم خیلی شکمو هستم ![]()
)
گاهی چقدر شادی های کوچک هیجان انگیز میتونه باشه اما خیلی وقتها دردهای بزرگتر همین شادیهای موقت رو هم از دماغ آدم در میاره ![]()
دلم واسه دیدن همه بچه های بلاگ تنگ میشه مخصوصاْ دامون
که با اینکه خیلی با هم دعوا میکنیم اما خیلی هم درد و دل میکردیم و طناز که گوش شنوای غرغرهای همیشگی من بود
و قرار های کوهی ![]()
پ . ن : میروم جایز نیست من رفتم
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بر دارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
پ ن : من دارم میرم ![]()
دل نگرانم خیلی زیاد ![]()
گریه نکن خنده نکن
زود بیا ..دیر بیا ..زود نرو.. دیر نرو ![]()
من میخوام تو هم بخواه... من میرم تو هم بیا ... من میرم تو نرو.... من من من .... تو تو تو
پ.ن : خسته ام کردین به خدا از صد تا بچه هم بچه ترید . جدا شید دیگه ![]()
Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
I'm awake but my world is half asleep
Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
یه غریبه شدم
حتی با خودم
خودم ؟؟
نمیشناسمت
آهای
دختر آن سوی آیینه
چی میخوای از جونم
برو دست از سرم بردار
بذار در ترس و تنهایی خودم غرق بشم
فنا بشم
بگذر از من ....
![]()
پ.ن : مداد رنگی که هیچی رنگین کمون هم بی فایده است ..
اینجا کجاست ؟ این پایان آغاز راه دیگریست یا پایانِ پایان نیافته همان راه قبلیست
میدانم که به انتهای راه نزدیک شده ام
اما گمانم بر این است که شاید راه را گم کرده باشم
باید برگردم
باید برگردم و به پایان راه دیگر برسم
اما چه فایده از این همه رسیدن ها !؟ وفتی حتی نمیدانم به کجا باید برسم
چه کسی پایان مرا دزدیده است ؟ چه کسی حقیقت مرا با خود برده است ؟
باز سر در گم شدم ....
باز جا ماندم از اتوبوس مسافران راه
باز راه را نرفته ام اما باید برگردم
نمی دانم کجا بروم نمی دانم چرا برگردم نمیدانم چرا بروم
هجی می کنم ای رونوشت وامانده هر روزه را
بخش می کنم لگد مال بی فرجام دردهای نهفته را
اینجا زندگی است
اینجا وا پس زدگی است
اینجا غربت است
میخواهم بگویم از واقعیت های نهفته این حقیقت پنهان و سر در گم که میرسد به غایت سیاه لعن و نفرین شده و مرداب گونه
دست و پا نزن مقصدی در کار نیست
دست و پا نزن از این فروتر خواهی شد
ار آفتاب متنفرم
اما سیاهی امانم را بریده
کز میکنم و در خود گم می شوم
آشوب درونم را در میان بقچه های لایه لایه مادربزرگم کفن میکنم
لال میشوم
گوش میکنم به صدای لرزان لالایی مادربزرگم که با صدای زجه زنی خسته و فریاد مردی دردمند گره میخورد و در صدای کودک گم میشود
و من دارم فکر می کنم که با آبی بنویسم یا سیاه !!!
انقدر دوست داشتم تو شاد بودی و منم باهات شاد میشدم
انقدر درخشش مردمک چشمت رو دوست داشتم
انقدر دوست داشتم مریض بودی نگرانت میشدم
درد میکشیدی غصه میخوردم
انقدر دوست داشتم دعوا می کردیم قهر میکردم
ناز می کردم ناز می کشیدی
انقدر دوست داشتم بی موقع زنگ میزدم از خواب بیدارت میکردم قربون صدقه میرفتی میگفتی چه خوب کردی زنگ زدی
انقدر دوست داشتم گریه می کردم سرمو بغل میکردی نازم میکردی تا آروم شم
انقدر دوست داشتم الان باز هم اینجا بودی سرکو بغل میکردی
اما
انقدر بده که الان پر شدی از نفرت
پر شدی از غصه
پر شدی از تنهایی
پر شدی از بیزاری بددلی بدبینی
انقدر بده که الآن تنها موندم تنها موندی
تنها موندیم
انقدر بده که پر شدم از خستگی تنهایی دلگرفتگی
دلواپسی سردی تاریکی واموندگی
انقدر همه اینها بدند
انقدر همه اونها خوب بودند
اما
باید پذیرفت که همه این بدها و اون خوبها
باید همیشه با ما باشند
اون خوب ها تو گذشته ها
این بدها تو امروزها
میدونم و حس میکنم و میبینم که اون خوبها باز هم برای تو
تکرار خواهند شد تو لبریز از لذت میشوی
لبریز از عشق لبریز از شادی مستی هیجان خنده
پی نوشت : و من هم شاید لبریز شوم از خنده مستانه تو
خنده مستانه خود
تو رفته ای
من هم رفته ام
اما تکه ای از من در گذشته ها جا مانده است
میدانم
که هرگز آن را دوباره به دست نخواهم آورد
با گذشت هر روز و هر روز
تکه ای دیگر از من جدا خواهد شد
و من هر روز تکه تکه می شوم.........
من هیچ می شوم
.
.
.
.
تکه هایم را به من پس دهید
از من هیچ خواهد ماند..........
پی نوشت رنگی رنگی گل روی ندا جونی : تکه های خوب رو پس بدید بی زحمت
ما لعبتگـانیــم و فلـک لعبـت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
برگشتی ....
خوش اومدی ....
دیدی اون نوری که خیالش رو میکردی سرابی بیش نبود
دیدی پشت همه این سبز ها و سرخها و آبی ها چیز خاصی نبود
نورش توهمی بیش نبود و آن وهم سبز رنگ ....
خوش اومدی عزیزم ![]()
![]()


