|
|
|
|
|
ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است. رخنه اي نيست در اين تاريكي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته. نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط سامه
|
هر چی بیشتر چشمامو باز میکنم کمتر میبینم
واسه همیتم میبندمشون گاهی ندیدن و نشنیدن و ندونستن و نفهمیدن و نداشتن و نخواستن و ن......... بهتره
+
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط سامه
|
|