تبليغاتX
سکوت سر شار از ناگفته هاست

یه جوری عجیبی شدم

پر شدم از یه سری حس های عجیب و غریب که نه خوشاینده و نه نا خوشایند ....

 دلم میخواد بال داشته باشم تو هر لحظه از زمان به هر جا و هر وقت که دلم خواست پر بکشم ...

دلم میخواد برم به اون قدیم ندیما یه چیزهایی رو پاک کنم ....

دلم میخواد خیلی چیزها رو عوض کنم اما نمیشه ...

 نه بال دارم نه پر پرواز حتی دستهام هم بسته است  سرم رو هم میبندم اخه این روزها خیلی درد میکنه چشمام و هم میبندم اخه درد سرم اذیتش میکنه  گوشهام رو هم میگیرم آخه دوست ندارم صداها رو بشنوم .. صدا ها میکوبند نورها میتابند حرفها خفه ام میکنند .......

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط سامه |

 

یه عالمه حس حماقت دارم . به عالمه حس خوب ندارم. یه عالمه قاطی ام . یه عالمه گریه میخوام. اما چه فایده فردا باز هم همین آش و همین کاسه. کاش لااقل تو کاسه یه کم شله زرد نذری بود که ارزش داشته باشه همین کاسه رو هی هر روز بگیری دستت... هر چند که اون هم طعم حماقت میده

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط سامه |