آخ نمیدونی چقدر دلم لک زده بود واسه دیوونگی و خل شدن.... واسه این که شب چرت و پرت بگم و همش صبح که بیدار میشم فراموش کرده باشم همشو . نمیدونی چقدر دلم میخواست بدون نگرانی زار زار گریه کنم و وقتی میپرسند چته بگم نمیدونم . خوب دلم گریه بی دلیل میخواست مگه چیه
انقدر حال کردم همین جوری اشکهام میومد پایین . گریه امونم نمیداد . به پهنای صورتم اشک میریختم زار میزدم داد میزدم میگفتم خداااااااااااااااااااااا منو ببخش چه لذت وصف ناپذیری !!!! اشک و گریه و زاری و دیوونگی ... اینم خودش یه جور تنوعه تو زندگی چه اشکالی داره خب !
دلم میخواست ۲ شب برم تو کوچه راه برم و اشک بریزم و داد بزنم فریاددددددددددد بزنم یه جوری که صدام بگیره اما اون بغض لعنتی که تو گلومه خالی بشه و بذاره نفسم بالا بیاد ...
خروشش یه جور آدم رو میترسونه سکوتش هم یه جور
وقتی نسیم توی موهام می پیچه انقدر حس عجیبی بهم دست میده که حتی نمیتونم تجسمش کنم چه برسه به توصیف
صدای آب وقتی به صخره میخوره یا روی شنها کشیده میشه وجود آدم رو از یه عالمه هیجان پر میکنه
واقعا که زیبایی دریا تا بینهایت ادامه داره
تا بی نهایت شب
تا بی نهایت روز
تا بی نهایت زیبایی
تا بی نهایت تنهایی
شاعری را می شناسم که در تعبير شعر خود، سالهاست که خوابيده است
و گندمی را که عمرش را به شما می دهد
قور باغه ای را می شناسم ، که در حس مبهم فراموشی سرفه می کند
می بينم ، آينه ای را می شناسم که انعکاس صريح يک غريبه را زل زده است
اگه با هم که نمیخندیم لااقل به هم بخندیم تا خنده یادمون نره ![]()

