|
|
|
|
|
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند پ . ن : ما که شمع محیط فضل و آداب هم نیستیم از همین الان خواب فرض کنیم خودمون رو خیلی سنگین تره !!
+
نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط سامه
|
زندگی با اين همه غم نميارزه.... وقتی حتی تو تعريف زندگی کم مياريم ديگه چه جوری خوشبختی رو ميخوايم تعريف کنيم ؟
چی بگم ؟ زندگی ؟ خوشبختی ؟ عشق ؟ من تمام احساست و تفکراتم به هم ريخته دچار يه confilictاساسی شدم... چی بگم ؟ گاهی زندگی مثله بازی roulet ميشه هر جا که ژتونت رو بزاری بازم صفر مياد وقتی رو صفر ميزاری خدا هم خودش شايد ندونه که چی مياد. حالم از اين قماره زندگی به هم ميخوره
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط سامه
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط سامه
|
صدای تق تق ضریه های بارون به در یادآور صدای ترق ترق سوختن برگهای خیس آتش بازی های بچگی تو جنگلهای سی سنگان و نور... دختر برو دست و صورتت رو بشور عین پسر ها همیشه پای آتیشه !!! با خاطره های نم کشیده و تار و گنگ سالها پیش جلز ولز کنان زیر رگبار بارون خاکستر شدیم و شعله های خیس بارون همه خلوت و سکوت گوش های پر از دود را از صدای تیک و تیک ساعت گذر عمر پر کرد و یادم افتاد که امروز ۲۷ بار از اولین ۵ دی گذشت . این نیز بگذرد !!! من می دانم که همیشه هراسی در هست. زیرا همیشه چیزی هست که بر وفق مراد نیست! هراس از بزرگ شدن یا هراس از بزرگ نشدن!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط سامه
|
گويی امروز "يلدا" هم , چون همه ی باور های رنگ باخته ما , ديگر آن " يلدا" ی ما نيست که با نقشی خوش , جای در خاطر ما دارد , "يلدا" با سپيدی برف می آمد و قصه های " بی بی" که در زير کرسی , خواب به چشمانمان می کرد .
کجاست زلف گره خورده ی "يلدا " و ننه سرما , که می ريخت بی دريغ , پنبه های لحاف مندرسش را بر سرمردم شهر , آنگاه که خانه ها از بوی عطر انار کلپر زده پر بودند , شب "يلدا " ی ما شب "يلدا" يی بود . حيف که امروز دل ما مثل انار رسيده , از غصه ترک برداشته و ... , کاش باز هم شب " يلدا" شب" يلدا" يی می شد .
+
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سامه
|
|