تبليغاتX
سکوت سر شار از ناگفته هاست

خبر : مردي که همسرش را در کندذهن بودن فرزندش مقصر مي داند براي جدايي از او به دادگاه خانواده مراجعه کرد. اين مرد و همسرش با مراجعه به دادگاه و طرح دادخواست طلاق توافقي از قاضي شعبه خواستند به پرونده آنان رسيدگي و تکليف زندگي شان را هرچه سريع تر روشن کند.زن جوان گفت؛ هفت سال پيش با يکي از بستگان مادرم ازدواج کردم. هيچ تفاوت اخلاقي با هم نداشتيم تا اينکه فرزندم به دنيا آمد و پس از گذشت چند سال پي برديم فرزندمان از نظر ذهني دچار مشکل است و با مراجعه به پزشک مطمئن شديم وي نسبت به ساير بچه هاي هم سنش کندذهن تر است.وي افزود؛ از همان زمان که متوجه موضوع شديم همسرم دائم مرا مقصر دانست و گفت ژن هاي من مشکل داشته که فرزندمان دچار عقب افتادگي شده است و به همين علت مرا مورد ضرب و جرح قرار مي داد.شوهر اين زن نيز گفت؛ در فاميل همسرم کودکان کندذهن وجود دارد به همين دليل وي را مقصر اين موضوع مي دانم و حاضر به نگهداري فرزند بيمار او نيستم و فرزندم را به وي مي سپارم و مي خواهم از او جدا شوم.قاضي دادگاه پس از ثبت اظهارات طرفين و اصرار آنان بر جدايي با حکم طلاق توافقي آنان موافقت کرد.

اگه یه زنی بره دادگاه و بگه شوهرم منو درک نمی کنه .. بگه شوهرم رو دوست ندارم .. بگه هیچ میلی با بودن این مرد ندارم .. بگه احساسم رو درک نمیکنه .. و از این گونه دلایل به ظاهر محکمه ناپسند داشته باشه حکم طلاق جاری نمیشه .. اما چه جوریه که یه مرد میتونه با این همه اعتماد به نفس بره دادگاه و اذعان کنه که این بچه (که هر دو در بوجود آمدنش نقش داشتند ) رو نمیخواهد و نمیتونه خرج بچه ناقص اونو بده !!! (از اول که انتخاب میکرده نمیدیده که ژن خانواده همسر مشکلات داره !!) و این حق رو به خودش بده که حتی دست رو زنش بلند کنه .. و قاضی دادگاه با درخواست طلاق به ظاهر توافقی موافقت کنه و نگه که مرد برو سر زندگیت و سر به زیر باش این قسمت شما بوده و باید باهاش بسازی !! چرا حالا بحث هدیه الهی  و آرمایش الهی واسه شاکی مرد پرونده پیش نمیاد ......

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط سامه |

گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط سامه |

مامانم یادت میاد واسم لالایی میخوندی ؟ یادته ؟ دلم انقدر واسه قشنگترین صدای همه زندگیم تنگ شده . سرم رو بگذارم رو پاهات با موهام بازی کنی و من آرامش همه دنیا رو بغل کنم . چقدر این روزها از اون روزها دورم . دیگه ابرها تو رو از من میگیرند .... مامان تنهام گذاشتی با این مه دوسم داشتی و دارس .. چقدر این روزها از هم دوریم چقدر تو زندگی یکنواخت خودمون دست و پا میزنیم مامان چقدر ازم دوری دلم واسه دستهای قشنگت خیلی تنگ شده . مامان سرم درد میکنه بیا نازم کن . ... 

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط سامه |

امروز 3 شنبه است اما نميدونم چرا عين غروب جمعه دلم گرفته هوا خيلی سنگينه يه بغض احمقانه دارم که نميدونم از چيه . دلم پره خيلی فکر کنم بايد سری به دستشويی بزنم شايد دلم خالی شد!!!! شايد سبک شم جای خوبيه واسه اطراق کردن . همين که مجبور نيستی به کسی جواب پس بدی خودش کلّی جای اميدواری داره!!

دلم هوايه گريه داره دلم میخواد مثله يه بچه که هق هق ميکنه  زار بزنم اشک بريزم سرم بگذارم تو بغل مامانم ...

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم   نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط سامه |