تبليغاتX
سکوت سر شار از ناگفته هاست

امروز داشتم طبق معمول تنهاييهام وبلاگ گردی ميکردم رسيدم به اينجا . ياد اون روزی افتادم که با بچه های مدرسه رفتيم شير خارگاه امنه . تو عالمه بچگی چقدر ذوق ميکردم  انگار که داشتيم ميرفتيم پارک يا اردو!! نميدونستم 2 تا چشم 2 تا دست يه نگاه تا مدت ها و سال ها ميشه همراه شب های دلتنگيم . توی يکی از اطاق ها که مثله بقيه پر از بچه های تر گل ورگل قد و نيمقد بود يه پسر بچه حدوداً 3 - 4 ساله با چشم هاي گرد قهوي لپ های کپل قد کوتاه و دل قلمبه با يه بلوز آبی يه گوشه اطاق ايستاده بود و ما تماشاچی ها رو نگاه ميکرد. همين جوری که ما داشتيم با بچه ها  بقيه حرف ميزديم و به حرف هاشون گوش ميکرديم يکی از بچه ها يه رنگ پوستش قهوخ اي بود گفت اسمم علی هستش . گفت يه چيزی ميگم به کسی نگيا من چون سياه بودم مامان و ببم من و نخواستند و گذشتنم سر راه !! من نميدونم اين فکر تبعيض نژادی از کجا به ذهن اين بچه رسيده بود. در همين اثنا اون پسر بچه که گفتم اومد سمت من دستهاي کوچولو تپل و لرزونش رو گذاشت روی لپ های من و چشم های گرد و نگاه اشک آلودش رو دوخت به چشمهای بهت زده من. بدون هيچ حرفی فقط نگاه کرد اما اين نگاهش آتيشی زد به جونم که تا عمر دارم يادم نميره انگار يه تکه از من بود که اونجا جا مونده بود. گاهی وقت ها بی اختيار دلم واسه دست های لرزونش که تا مدت ها رو صورتم حسش ميکردم تنگ ميشه


+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط سامه |

پسر : مگه من خواستم که دنيا بيام ؟ مگه من گفتم که منو دنيا بياريد ؟ من اصلاً چی کاره بودم واسه به دنيا اومدن شما خودتون يه کاری کردن نتيجه اش شد من. من اصلاً نميخواستم دنيا بيام شما من و اورديد حالا هم بايد خرجم و بديد وظيفه تونه و بايد هر چی من ميخوام بهم بديد.

مادر : زيادی داری شلوغ ميکنی من و بابات اصلاً نميخواستيم تو به دنيا بيای ما قصدمون تو نبود خودت پريدی وسط حالا هم بابت هر کاری که تا حالا واست کرديم سپاسگزار باش بچه ناخواسته !!!


+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط سامه |

کم کم داره باورم ميشه که قسمت من وجود داره ... باوری که يه باور نبود حالا يه باور شده... 

چه بد که باور کنم باور هام تغيير داره ميکنه ....


+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط سامه |

عجيبه که اون چشم ها هنوز دنبال منه يا شايد بگم عجيبتر اينه که من هنوز دنباله اون چشم ها هستم . 

چشم های خالی از بودن پر از نبودن . 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط سامه |

حرف هایم در دهان گسم ماسید

دلم ترک خورد ریخت

دستانم چروکید

در حسرت یک لحظه اوج روحی سالهاست که گام به گام چشم به راه دارم تا شاید آن لحظه جایی سر راهی افتاده باشد و مبادا که آن را از دست دهم با امید آن که تا کنون زیر پایی نمانده باشد .....

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سامه |