نمیدونم چرا هر چی بیشتر تلاش میکنم و دست و پا میزنم کمتر نتیجه میگیرم .. انگار که توی یه باتلاق لجن گیر کرده باشم و به ازای دست و پای بیشتر زدن فرو رفتنم بیشتر و بیشتر میشه .. بوی گند و گوه بد جوری دماغم رو پر کرده .. حالم به هم میخوره ..سرم درد میکنه.. اشکم سرازیره ..دستم میلرزه.. اما نمیدونم با چه جونی هی بیشتر و بیشتر دست و پا میزنم انگار میخوام زودتر خلاص شم .. اما از بخت بد من خلاصی حاصل نمیشه . لابد میگی خوشی زده زیره دلت!! اما تا خوشی رو چی تعریف کنی .. من که هیچ تعریفی ازش ندارم و من حرف زدن یادم رفته.. من قصه گفتن یادم رفته .. من درد و دل کردن یادم رفته.. مهربونی و محبت و عشق یادم رفته ..من خیلی چیزها که بلد بودم یادم رفته خیلی چیییییییییزها.. حتی دیگه با خودم هم حرف نمیزنم .. من یه زمانی پر بودم از یه عالمه حس قشنگ.. یه عالمه عشق لطیف.. یه عالمه حس پرواز ..اما الان .. الان پرم از هیچی پر از هیچ.. سرم گیج میره من هیچی نمیدونم .. من هیچ کاری نمیتونم.. من کیم؟ چیم ؟ کجام ؟ نمیدونم .. نمیدونم ..
پی نوشت : مامانم و میخوام ![]()
آخ نمیدونی چقدر دلم لک زده بود واسه دیوونگی و خل شدن.... واسه این که شب چرت و پرت بگم و همش صبح که بیدار میشم فراموش کرده باشم همشو . نمیدونی چقدر دلم میخواست بدون نگرانی زار زار گریه کنم و وقتی میپرسند چته بگم نمیدونم . خوب دلم گریه بی دلیل میخواست مگه چیه
انقدر حال کردم همین جوری اشکهام میومد پایین . گریه امونم نمیداد . به پهنای صورتم اشک میریختم زار میزدم داد میزدم میگفتم خداااااااااااااااااااااا منو ببخش چه لذت وصف ناپذیری !!!! اشک و گریه و زاری و دیوونگی ... اینم خودش یه جور تنوعه تو زندگی چه اشکالی داره خب !
دلم میخواست ۲ شب برم تو کوچه راه برم و اشک بریزم و داد بزنم فریاددددددددددد بزنم یه جوری که صدام بگیره اما اون بغض لعنتی که تو گلومه خالی بشه و بذاره نفسم بالا بیاد ...
توی یه دشت بی نهایت
جای پاهام با برف پر میشه
نه پشت سر رد پایی از من هست نه روبرو
منم و یه دشت سفید و یه سایه مبهم
منم و یه تنهایی عمیق
منم و من .....
پی نوشت : سامه بیدار شو اینجا حتی برف هم نیست ![]()
یه درخشش
یه همراه
یه هم خواب
یه هم نفس
یه غریبه
کی غریبه؟؟ نفس یا هم نفس
پ.ن : شاید هم نفس کش !!
چقدر بده که آدم هویتشو به خاطر از دست دادن چیزهای خوب دیگه از دست بده
بدون این که خودش مقصر باشه
چقدر سخته یهو همه چیز رو با هم از دست بدی ![]()
پ.ن : دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
راه مستراح کجاست ؟؟
دچار تهوع شدم
تهوع عفونت بار از کذب نماها
دلم مبخواد
به جای این که اینجا باشم
توی ابرها باشم
راه برم
برقصم
بخندم
بدون این که بدونم آخرش چی میشه
پ.ن: کاش میشد بدون فکر کردن به پایان دم رو غنیمت دونست
یه غریبه شدم
حتی با خودم
خودم ؟؟
نمیشناسمت
آهای
دختر آن سوی آیینه
چی میخوای از جونم
برو دست از سرم بردار
بذار در ترس و تنهایی خودم غرق بشم
فنا بشم
بگذر از من ....
![]()
پ.ن : مداد رنگی که هیچی رنگین کمون هم بی فایده است ..
هجی می کنم ای رونوشت وامانده هر روزه را
بخش می کنم لگد مال بی فرجام دردهای نهفته را
اینجا زندگی است
اینجا وا پس زدگی است
اینجا غربت است
میخواهم بگویم از واقعیت های نهفته این حقیقت پنهان و سر در گم که میرسد به غایت سیاه لعن و نفرین شده و مرداب گونه
دست و پا نزن مقصدی در کار نیست
دست و پا نزن از این فروتر خواهی شد
ار آفتاب متنفرم
اما سیاهی امانم را بریده
کز میکنم و در خود گم می شوم
آشوب درونم را در میان بقچه های لایه لایه مادربزرگم کفن میکنم
لال میشوم
گوش میکنم به صدای لرزان لالایی مادربزرگم که با صدای زجه زنی خسته و فریاد مردی دردمند گره میخورد و در صدای کودک گم میشود
و من دارم فکر می کنم که با آبی بنویسم یا سیاه !!!
تو رفته ای
من هم رفته ام
اما تکه ای از من در گذشته ها جا مانده است
میدانم
که هرگز آن را دوباره به دست نخواهم آورد
با گذشت هر روز و هر روز
تکه ای دیگر از من جدا خواهد شد
و من هر روز تکه تکه می شوم.........
من هیچ می شوم
.
.
.
.
تکه هایم را به من پس دهید
از من هیچ خواهد ماند..........
پی نوشت رنگی رنگی گل روی ندا جونی : تکه های خوب رو پس بدید بی زحمت
پشت این سبزها
پشت این سفیدی ها
چی هست که تو به خاطرش پر میکشی
چی هست که من ندیدم و تو دیدی ؟
چی هست به جز
خاک
کبودی
ورم
سیاهی
تو الآن میون این همه آماس و تاول و چرک و زخم و درد و ورم چه میکنی؟ جای تو اونجا نبود ..
کی دستتو میگیره ؟
یخ زده دستات ...
نکنه چشمات رو روی هم بذاری
نکنه دیگه بیدار نشی !؟؟؟
آخه من دوستت دارم
آخه من دلم برات تنگ میشه
آخ خ خ خ .......
![]()
دلم به همدم میخواد بجز سایه خودم
اما هر چی بیشتر میگردم کمتر به نتیجه میرسم
سری نیست بگذارم رو دامنم تا براش قصه بگم پرشوق و بی تاب
رنگ مهتاب شبهام کدر شده
دلم یه برق واسه نقره فام کردن مهتاب شبهام میخواد
یه ستاره واسه شبهام
یه ستاره پر از امید
یه ستاره پر از رویا
که قشنگ شه همه دنیا
یه چهار دیورای
با یه کورسوی نور بدون امید
یه قفس
یه هوس
یه نفس
......
...............

یه طویله
به اسم زندگی
من زیستن را در مرگ دیده ام و مرگ را در خود یافته ام
میخواهم قبل از آن که به پایان برسم آن را تجربه کرده باشم
من از این تکرار بی پایان خسته ام
من ...
اینو نگم چی بگم
دلم به همین حرفها خوش شده
وگرنه نه چیزی واسه از دست دادن دارم نه چیزی واسه به دست آوردن
نه دلی واسه سوختن نه بالی واسه پریدن
شاید هم بد نباشه
بالاخره عمر باید بگذره دیگه
اینجوری تلف نشه چه جوری تلف میشه
همیشه همینه
دلخوشی ها کوتاه و زود گذرند
توهم زا و بی ارزش
نه باید دل بدی نه دل بسته شی نه حتی امیدوار
مثل همه چیز های دیگه
هیچ چیز ارزش نداره
باید برای همه چیز جنگید ولی آخرش هیچی عایدت نمیشه
جز سرخوردگی
جز خستگی
بعدش هی میگن چرا خستگیت در نمیره
؟
چرا انقدر نق میزنی ؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
دلم میخواد به کسی چه![]()
باز من خسته ام
چشمام خسته است
نمیدونم چرا این جوری شدم
همه چیز به نظرم احمقانه میاد حتی خودم
خسته ام
دلم خسته است
یه هیجان یا یه امید تازه میخواد
نمیدونم یه چیزهای متفاوت جدید میخوام که فرق کنه
انقدر خرفت نباشه همه چیز
نمیفهمم چی میگم یا چی میخوام
حسابی قاطی کردم باز![]()
دلی نمونده واسه سوختن
قلبی نمونده واسه ریختن
چشمی نمونده واسه دوختن
راهی نمونده واسه رفتن
آهی نمونده واسه کشیدن
جایی نمونده واسه موندن
عشقی نمونده واسه بودن
چیزی نمونده واسه سوختن
واسه ساختن
واسه موندن
واسه رفتن
واسه زندگی رو باختن
.
.
.
حرفی نمونده واسه گفتن
اون کیه اونجا نشسته
گاهی خندون گاهی گریون
پشت پرچینا میرقصه
گاهی بالا گاهی پایین
اون دلش رو به ابرها بسته
پره درده پره اشکه
اون که با یاد تو دل به آسمونها بسته



