|
|
|
|
|
از 16 آگوست تا 16 نوامبر فقط 4 ماه فاصله است
4 ماه کافی بود برای از اوچ به کف رسیدن از زیبایی به زشتی از هیجان به سکون ... همه را پیمودم با تو گرچه بی تو ....
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط سامه
|
سکوتم از رضایت نیست
. . . همون بهتر که ساکت باشه این دل . . . میریزه تو خودش دل غصه هاشو . . . . . .
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط سامه
|
چرا همش باید انتخاب کرد ؟ چرا نمیشه همه چیز رو با هم داشت ؟ حداقل چند تا چیز رو با هم !
+
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط سامه
|
این روزها "منطق" مطاعی است که یافت نمی شود ...
+
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط سامه
|
خسته ام سگ دو زدن های الکی
از دوست داشتن های الکی از زندگی های الکی از خوش های الکی... خسته ام از تو از خودم از اینجا و از اونجا خسته ام از الکی های روزگار ....
+
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سامه
|
امروز داشتم طبق معمول تنهاييهام وبلاگ گردی ميکردم رسيدم به اينجا . ياد اون روزی افتادم که با بچه های مدرسه رفتيم شير خارگاه امنه . تو عالمه بچگی چقدر ذوق ميکردم انگار که داشتيم ميرفتيم پارک يا اردو!! نميدونستم 2 تا چشم 2 تا دست يه نگاه تا مدت ها و سال ها ميشه همراه شب های دلتنگيم . توی يکی از اطاق ها که مثله بقيه پر از بچه های تر گل ورگل قد و نيمقد بود يه پسر بچه حدوداً 3 - 4 ساله با چشم هاي گرد قهوي لپ های کپل قد کوتاه و دل قلمبه با يه بلوز آبی يه گوشه اطاق ايستاده بود و ما تماشاچی ها رو نگاه ميکرد. همين جوری که ما داشتيم با بچه ها بقيه حرف ميزديم و به حرف هاشون گوش ميکرديم يکی از بچه ها يه رنگ پوستش قهوخ اي بود گفت اسمم علی هستش . گفت يه چيزی ميگم به کسی نگيا من چون سياه بودم مامان و ببم من و نخواستند و گذشتنم سر راه !! من نميدونم اين فکر تبعيض نژادی از کجا به ذهن اين بچه رسيده بود. در همين اثنا اون پسر بچه که گفتم اومد سمت من دستهاي کوچولو تپل و لرزونش رو گذاشت روی لپ های من و چشم های گرد و نگاه اشک آلودش رو دوخت به چشمهای بهت زده من. بدون هيچ حرفی فقط نگاه کرد اما اين نگاهش آتيشی زد به جونم که تا عمر دارم يادم نميره انگار يه تکه از من بود که اونجا جا مونده بود. گاهی وقت ها بی اختيار دلم واسه دست های لرزونش که تا مدت ها رو صورتم حسش ميکردم تنگ ميشه
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط سامه
|
حرف هایم در دهان گسم ماسید
دلم ترک خورد ریخت دستانم چروکید در حسرت یک لحظه اوج روحی سالهاست که گام به گام چشم به راه دارم تا شاید آن لحظه جایی سر راهی افتاده باشد و مبادا که آن را از دست دهم با امید آن که تا کنون زیر پایی نمانده باشد .....
+
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سامه
|
مامانم یادت میاد واسم لالایی میخوندی ؟ یادته ؟ دلم انقدر واسه قشنگترین صدای همه زندگیم تنگ شده . سرم رو بگذارم رو پاهات با موهام بازی کنی و من آرامش همه دنیا رو بغل کنم . چقدر این روزها از اون روزها دورم . دیگه ابرها تو رو از من میگیرند .... مامان تنهام گذاشتی با این مه دوسم داشتی و دارس .. چقدر این روزها از هم دوریم چقدر تو زندگی یکنواخت خودمون دست و پا میزنیم مامان چقدر ازم دوری دلم واسه دستهای قشنگت خیلی تنگ شده . مامان سرم درد میکنه بیا نازم کن . ...
+
نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط سامه
|
امروز 3 شنبه است اما نميدونم چرا عين غروب جمعه دلم گرفته هوا خيلی سنگينه يه بغض احمقانه دارم که نميدونم از چيه . دلم پره خيلی فکر کنم بايد سری به دستشويی بزنم شايد دلم خالی شد!!!! شايد سبک شم جای خوبيه واسه اطراق کردن . همين که مجبور نيستی به کسی جواب پس بدی خودش کلّی جای اميدواری داره!! دلم هوايه گريه داره دلم میخواد مثله يه بچه که هق هق ميکنه زار بزنم اشک بريزم سرم بگذارم تو بغل مامانم ... از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط سامه
|
وقتی دلم گرفته و هيشکی به داده دلم نميرسه وقتی بغضم تو گلوم گره خورده و اشکم نميريزه وقتی يه دنيا حرف دارم و هيشکی صدام و نميشنوه وقتی غصه ها تو دلم تلمبار شده و کسی نميبينه ...... آره منم دوباره باز اینجا یه خسته قدیمی تنها ....... دلم گرفته اي دوست هوای گريه با من هوای گريه با من
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط سامه
|
بارونه باز بارونه
باز این دل دیوونه تو کنج این ویرونه واسه این تن تنها میخونه باز این چشم خسته گریونه دیگه این دنیا واسه من یه زندونه پ .ن : خیلی خسته ام
+
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط سامه
|
یادت میاد واسم مداد رنگی خریدی باهاشون نقاشی رنگی بکشم ؟ یادت میاد گفتی دیگه سیاه سفید ننویس ؟ یادته ؟ من خوب یادمه اون روزها که تلاش کردم تا رنگی بنویسم هر چند که افاقه نکرد . امروز بعد از مدت ها دنبال مداد رنگی هام گشتم تا رنگی بکشم دیدم نم کشیدند !!
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط سامه
|
این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
همیشه منتظریم که گرمایی از یه جایی بیاد و دستهای یخ زده امون رو گرم کنه چون بهمون القا شده که نمیشه بدون کس بمونیم !!
پاییز زرد حکایت ها داره با این تن سرد و قلب یخ زده من
یه جدال نا فرجام و همیشگی با یه ذهن بیجواب
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط سامه
|
نمیدونم چرا هر چی بیشتر تلاش میکنم و دست و پا میزنم کمتر نتیجه میگیرم .. انگار که توی یه باتلاق لجن گیر کرده باشم و به ازای دست و پای بیشتر زدن فرو رفتنم بیشتر و بیشتر میشه .. بوی گند و گوه بد جوری دماغم رو پر کرده .. حالم به هم میخوره ..سرم درد میکنه.. اشکم سرازیره ..دستم میلرزه.. اما نمیدونم با چه جونی هی بیشتر و بیشتر دست و پا میزنم انگار میخوام زودتر خلاص شم .. اما از بخت بد من خلاصی حاصل نمیشه . لابد میگی خوشی زده زیره دلت!! اما تا خوشی رو چی تعریف کنی .. من که هیچ تعریفی ازش ندارم و من حرف زدن یادم رفته.. من قصه گفتن یادم رفته .. من درد و دل کردن یادم رفته.. مهربونی و محبت و عشق یادم رفته ..من خیلی چیزها که بلد بودم یادم رفته خیلی چیییییییییزها.. حتی دیگه با خودم هم حرف نمیزنم .. من یه زمانی پر بودم از یه عالمه حس قشنگ.. یه عالمه عشق لطیف.. یه عالمه حس پرواز ..اما الان .. الان پرم از هیچی پر از هیچ.. سرم گیج میره من هیچی نمیدونم .. من هیچ کاری نمیتونم.. من کیم؟ چیم ؟ کجام ؟ نمیدونم .. نمیدونم ..
پی نوشت : مامانم و میخوام
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط سامه
|
آخ نمیدونی چقدر دلم لک زده بود واسه دیوونگی و خل شدن.... واسه این که شب چرت و پرت بگم و همش صبح که بیدار میشم فراموش کرده باشم همشو . نمیدونی چقدر دلم میخواست بدون نگرانی زار زار گریه کنم و وقتی میپرسند چته بگم نمیدونم . خوب دلم گریه بی دلیل میخواست مگه چیه
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط سامه
|
صدای له شدن برف زیر پاهام رو میشنوم
توی یه دشت بی نهایت جای پاهام با برف پر میشه نه پشت سر رد پایی از من هست نه روبرو منم و یه دشت سفید و یه سایه مبهم منم و یه تنهایی عمیق منم و من ..... پی نوشت : سامه بیدار شو اینجا حتی برف هم نیست
+
نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط سامه
|
یه صدا
یه درخشش یه همراه یه هم خواب یه هم نفس یه غریبه کی غریبه؟؟ نفس یا هم نفس پ.ن : شاید هم نفس کش !!
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط سامه
|
چقدر بده که آدم هویتشو به خاطر از دست دادن چیزهای خوب دیگه از دست بده پ.ن : دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
+
نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط سامه
|
راه مستراح کجاست ؟؟ دچار تهوع شدم تهوع عفونت بار از کذب نماها
+
نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سامه
|
دلم مبخواد به جای این که اینجا باشم توی ابرها باشم راه برم برقصم بخندم بدون این که بدونم آخرش چی میشه پ.ن: کاش میشد بدون فکر کردن به پایان دم رو غنیمت دونست
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط سامه
|
یه غریبه شدم حتی با خودم خودم ؟؟ نمیشناسمت آهای دختر آن سوی آیینه چی میخوای از جونم برو دست از سرم بردار بذار در ترس و تنهایی خودم غرق بشم فنا بشم بگذر از من ....
پ.ن : مداد رنگی که هیچی رنگین کمون هم بی فایده است ..
+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط سامه
|
هجی می کنم ای رونوشت وامانده هر روزه را بخش می کنم لگد مال بی فرجام دردهای نهفته را اینجا زندگی است اینجا وا پس زدگی است اینجا غربت است میخواهم بگویم از واقعیت های نهفته این حقیقت پنهان و سر در گم که میرسد به غایت سیاه لعن و نفرین شده و مرداب گونه دست و پا نزن مقصدی در کار نیست دست و پا نزن از این فروتر خواهی شد ار آفتاب متنفرم اما سیاهی امانم را بریده کز میکنم و در خود گم می شوم آشوب درونم را در میان بقچه های لایه لایه مادربزرگم کفن میکنم لال میشوم گوش میکنم به صدای لرزان لالایی مادربزرگم که با صدای زجه زنی خسته و فریاد مردی دردمند گره میخورد و در صدای کودک گم میشود و من دارم فکر می کنم که با آبی بنویسم یا سیاه !!!
+
نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط سامه
|
تو رفته ای من هم رفته ام اما تکه ای از من در گذشته ها جا مانده است میدانم که هرگز آن را دوباره به دست نخواهم آورد با گذشت هر روز و هر روز تکه ای دیگر از من جدا خواهد شد و من هر روز تکه تکه می شوم......... من هیچ می شوم . . . . تکه هایم را به من پس دهید از من هیچ خواهد ماند..........
پی نوشت رنگی رنگی گل روی ندا جونی : تکه های خوب رو پس بدید بی زحمت
+
نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط سامه
|
پشت این آبی ها
پشت این سبزها پشت این سفیدی ها چی هست که تو به خاطرش پر میکشی چی هست که من ندیدم و تو دیدی ؟ چی هست به جز خاک کبودی ورم سیاهی تو الآن میون این همه آماس و تاول و چرک و زخم و درد و ورم چه میکنی؟ جای تو اونجا نبود .. کی دستتو میگیره ؟ یخ زده دستات ... نکنه چشمات رو روی هم بذاری نکنه دیگه بیدار نشی !؟؟؟ آخه من دوستت دارم آخه من دلم برات تنگ میشه آخ خ خ خ .......
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط سامه
|
دلم به همدم میخواد بجز سایه خودم اما هر چی بیشتر میگردم کمتر به نتیجه میرسم سری نیست بگذارم رو دامنم تا براش قصه بگم پرشوق و بی تاب رنگ مهتاب شبهام کدر شده دلم یه برق واسه نقره فام کردن مهتاب شبهام میخواد یه ستاره واسه شبهام یه ستاره پر از امید یه ستاره پر از رویا که قشنگ شه همه دنیا
+
نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط سامه
|
یه چهار دیورای با یه کورسوی نور بدون امید یه قفس یه هوس یه نفس ...... ...............
یه طویله به اسم زندگی
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط سامه
|
من زیستن را در مرگ دیده ام و مرگ را در خود یافته ام میخواهم قبل از آن که به پایان برسم آن را تجربه کرده باشم من از این تکرار بی پایان خسته ام
من ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط سامه
|
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد .........
اینو نگم چی بگم دلم به همین حرفها خوش شده وگرنه نه چیزی واسه از دست دادن دارم نه چیزی واسه به دست آوردن نه دلی واسه سوختن نه بالی واسه پریدن شاید هم بد نباشه بالاخره عمر باید بگذره دیگه اینجوری تلف نشه چه جوری تلف میشه
+
نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سامه
|
باز دلم رو بیخود خوش کرده بودم
همیشه همینه دلخوشی ها کوتاه و زود گذرند توهم زا و بی ارزش نه باید دل بدی نه دل بسته شی نه حتی امیدوار مثل همه چیز های دیگه هیچ چیز ارزش نداره باید برای همه چیز جنگید ولی آخرش هیچی عایدت نمیشه جز سرخوردگی جز خستگی بعدش هی میگن چرا خستگیت در نمیره ؟ چرا انقدر نق میزنی ؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دلم میخواد به کسی چه
+
نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط سامه
|
باز من خسته ام چشمام خسته است نمیدونم چرا این جوری شدم همه چیز به نظرم احمقانه میاد حتی خودم خسته ام دلم خسته است یه هیجان یا یه امید تازه میخواد نمیدونم یه چیزهای متفاوت جدید میخوام که فرق کنه انقدر خرفت نباشه همه چیز نمیفهمم چی میگم یا چی میخوام حسابی قاطی کردم باز
+
نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط سامه
|
حرفی نمونده واسه گفتن
دلی نمونده واسه سوختن قلبی نمونده واسه ریختن چشمی نمونده واسه دوختن راهی نمونده واسه رفتن آهی نمونده واسه کشیدن جایی نمونده واسه موندن عشقی نمونده واسه بودن چیزی نمونده واسه سوختن واسه ساختن واسه موندن واسه رفتن واسه زندگی رو باختن . . . حرفی نمونده واسه گفتن
+
نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط سامه
|
گاهی خسته گاهی تنها
اون کیه اونجا نشسته گاهی خندون گاهی گریون پشت پرچینا میرقصه گاهی بالا گاهی پایین اون دلش رو به ابرها بسته پره درده پره اشکه اون که با یاد تو دل به آسمونها بسته
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط سامه
|
|