|
|
|
|
|
بعضی روز ها باید ثبت بشوند مثل دیروز یک شنبه 16 اگوست 2009.... پُرم از یه حس قشنگ
+
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط سامه
|
کم کم داره باورم ميشه که قسمت من وجود داره ... باوری که يه باور نبود حالا يه باور شده... چه بد که باور کنم باور هام تغيير داره ميکنه ....
+
نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط سامه
|
+
نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط سامه
|
دلم یه حس میخواد یه حس غریبه و آشنا یه حس که ته دلم بلرزه دااااااااااااغ باشه تلخ باشه و شیرین یه حس که تو چشمم جمع بشه ولی از چشمم نیفته یه حس خوشگل دلم میخواد
+
نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط سامه
|
بعضی وقت ها آدم نیاز داره که سکوت رو بشکنه من و سکوت و این عشق ........... با هم میشکنیم من که شکستم بقیه هم بشکنند دیگه واسم مهم نیست من واسه کسی مهم نبودم دیگران هم برای من مهم نیستند
پ.ن: ۵ شنبه با دوست جون مهتاب رفتیم بیرون و من انقدر حرف زدم و حرف زدم که بیچاره از دست من اینجوری همون بهتر که من سکوت کنم
+
نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط سامه
|
من از حضور ثانیه ها گذشتم و به سکوت مبهم آرامش رسیدم. آرامشی سر شار از حزن. تلاطم یک طوفان در وجود خسته ی زمستانیم... فقط سکوت کافی است تا همه ی هستی از عزل تا ابد به هم بپیوندد. لحظات و ثانیه ها از پی هم میروند. آنچه که باقی میماند من هستم و این سکوت وهم آور.....
+
نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط سامه
|
اوج گرفتن
هر بار که بهش فکر میکنم تمام وجودم پر از یه حسی میشه که خیلی عجیب و غریبه پر از ترس پر از هیبت پر از عظمت پر از شور پر از شعف پر از ....... احساس کنده شدن و فرو ریختن یه حس افسونگر و وهم انگیز ایجاد میکنه که پر از جادوی خیاله هر اوج گرفتنی میتونه اغاز یه اتفاق تازه یه فرود زیبا یا یه سقوط خوف انگیز میشه هم به هیچ کدوم فکر نکرد میشه هم هیچ وقت حس پرواز رو تجربه نکرد میشه به بالاها نرفت میشه ترس سقوط یا حس فرود زیبا رو تجربه نکرد میشه همیشه همینی که هست موند و جلوتر و بالاتر نرفت میشه پر شد از خالی خالی شد از پر یا شایدم خالی از همه چیز خالی از پرواز خالی از لذت خالی از عشق ..........
+
نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط سامه
|
تا حالا شده فکر کنی که خدا چیه ؟ کیه ؟ چه رنگیه ؟
شاید به نظر بیاد احمقانه است اما اکه واسه هر چیزی که حسش میکنیم رنگ بذاریم انوقت خدا هم باید یه رنگی داشته باشه . شاید حتی توی لحظه های مختلف رنگش فرق کنه . اما بالاخره باید یه رنگی داشته باشه دیگه گاهی وقت ها که رنگ خدا رو حس نمیکنم فکر میکنم که کور شدم و حتماْ نمیتونم ببینم گوش میکنم نمیشنوم لمس میکنم نمیفهمم یعنی دلم کور میشه کور کور
حالا واقعاْ خدا چه رنگیه؟ آبی ؟ سیاه ؟ زرد ؟ قرمز؟ ....................؟
+
نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط سامه
|
|