|
|
|
|
|
بعضی روز ها باید ثبت بشوند مثل دیروز یک شنبه 16 اگوست 2009.... پُرم از یه حس قشنگ
+
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط سامه
|
آخه یکی نیست بگه که گوز به شقیقه چه ربطی داره که همه مسائل با هم قاطی میشن !!؟؟
چقدر بعضی ها فضولند مثل گوز میموند که هی میخوان خودشون رو به شقیقه ربط بدن
پ.ن: دلم واسه ایران تنگ شده . واسه مامانم واسه بابام واسه داداشم واسه اتاقم واسه پارک روبروی خونه
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط سامه
|
این روزها یه جوریم که همش دلم میخواد شاد باشم.
آهنگ شاد گوش بدم برقصم بخندم بگردم بریزم بپاشم اما خیلی از این کارها یادم رفته خیلی هاش هم ..... هر چند روی هم رفته خیلی خوبم
+
نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط سامه
|
.. .. ببین من الآن اینجا نشستم و تو تا همین چند دقیقه ی قبل اینجا نشسته بودی .. همین جا .. درست رو ب روی من یعنی من رو ب روی تو .. یعنی روی جفت ما ب هم ..!! من بودم و تو بودی و این آهنگ چشمهای خیس من از محسن یگانه و چشمهای خیس تو از همین آهنگی که الآن روی وبلاگت گذاشتم و پستش کردم توی وبلاگ خودم .. !! تو خلوت بارونی امروز من و امشب تو و فقط سکوت و سکوت و سکوت .. سرشار از ناگفته هاست !! ببین گفتم .. گفتی .. دیدی .. ؟؟ سردم .. سردی .. درست همین حالا که من و جا گذاشتی و رفتی .. یک نفر همینجا داره از همه ی من و تو و این لحظه ها عبور میکنه .. از همه ی این پائیز و رنگین کمون رنگهاش .. از خش خش برگهاش .. آره برف داره کم کم شروع ميشه و من از اين روزهای برفی هم هی بی صبرانه منتظر اولين سفيدی ها .. منتظر اولین کلاه .. اولین دستکش .. اولین شال گردن .. منتظر اولین جیغ .. اولین گوله ی برفی .. اولین نشستنها توی برف .. منتظر آخرین تصویر .. منتظر اولين عکس برفی هستم .. منتظر اولین خواب برفی .. منتظر اولین جمله ی برفی .. اولین بازی برفی .. اولین روز برفی .. یخ .. یخ .. یخ زدیم !! کمین میکنم دخملی .. تو هم بیا بیرون .. بیااااا .. بیااااااااااا .. منتظر می مونم .. منتظر باش به همین راز همیشگی !! .. ..
+
نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط سامه
|
داری میایی که بهت بگم که دیگه اونقدر ها هم که فکر میکنی تنهاییت برایم مهم نیست !
خودت خواستی نوش جونت دیگر خیلی ها و خیلی چیزها واسم مهم نیست باور کن!
پ . ن : دلم میخواد روزی که میمیرم یه روز سرد پاییزی باشه و روی قبرم پر باشه از برگهای زرد و قرمز که لگدمال بی توجهی همه شده ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط سامه
|
چه فایده من بگم و شما باز کار خودتونو بکنید ؟ این بار دیگه هیچی نمیگم فقط تماشا می کنم حرف نمیزنم حتی اشک هم نمیریزم حتی خواهش هم نمیکنم این بار میخوام تشویقتون کنم میخوام ببینم این بار به کجا میرسید !!! میدونم که همیشه آخر خط جداییه میدونم که اخر خط نبودنه چه زود به آخر خط رسیدید پ . ن : متاسفم! برای این وداع تلخ
+
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط سامه
|
سلام
من خوبم بیشتر بعدا خبر میدم میدونم نگرانم شُدید
+
نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط سامه
|
به همین زودی ها بار و بندیلم رو جمع میکنم و میرم اما دارم فکر میکنم که چقدر دلم واسه چیزهای خیلی کوچیک تنگ میشه .. امروز داشتم واسه خودم قدم میزدم از دم خونه دوست بابام رد شدم و فکر کردم که ۲۱ ماه رمضان امسال دیگه نیستم تا شله زرد خوشمزه اونها رو بخورم . دلم یه ذره گرفت ( نه که منم خیلی شکمو هستم گاهی چقدر شادی های کوچک هیجان انگیز میتونه باشه اما خیلی وقتها دردهای بزرگتر همین شادیهای موقت رو هم از دماغ آدم در میاره دلم واسه دیدن همه بچه های بلاگ تنگ میشه مخصوصاْ دامون پ . ن : میروم جایز نیست من رفتم
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط سامه
|
باید امشب بروم باید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بر دارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست ، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
پ ن : من دارم میرم
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط سامه
|
انقدر دوست داشتم تو شاد بودی و منم باهات شاد میشدم انقدر درخشش مردمک چشمت رو دوست داشتم انقدر دوست داشتم مریض بودی نگرانت میشدم درد میکشیدی غصه میخوردم انقدر دوست داشتم دعوا می کردیم قهر میکردم ناز می کردم ناز می کشیدی انقدر دوست داشتم بی موقع زنگ میزدم از خواب بیدارت میکردم قربون صدقه میرفتی میگفتی چه خوب کردی زنگ زدی انقدر دوست داشتم گریه می کردم سرمو بغل میکردی نازم میکردی تا آروم شم انقدر دوست داشتم الان باز هم اینجا بودی سرکو بغل میکردی اما انقدر بده که الان پر شدی از نفرت پر شدی از غصه پر شدی از تنهایی پر شدی از بیزاری بددلی بدبینی انقدر بده که الآن تنها موندم تنها موندی تنها موندیم انقدر بده که پر شدم از خستگی تنهایی دلگرفتگی دلواپسی سردی تاریکی واموندگی انقدر همه اینها بدند انقدر همه اونها خوب بودند اما باید پذیرفت که همه این بدها و اون خوبها باید همیشه با ما باشند اون خوب ها تو گذشته ها این بدها تو امروزها میدونم و حس میکنم و میبینم که اون خوبها باز هم برای تو تکرار خواهند شد تو لبریز از لذت میشوی لبریز از عشق لبریز از شادی مستی هیجان خنده پی نوشت : و من هم شاید لبریز شوم از خنده مستانه تو خنده مستانه خود
+
نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط سامه
|
قهوه جون اینم بازی :
اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن: ۱. چهار اتفاق مهم زندگتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستند : یکی دانشگاه رفتن و انتخاب رشته کردنم بود که بر خلاف نظر شخصی خودم بود و الان احساس میکنم که کاشکی یه کم قوی تر بودم تا بیشتر خودم میبودم . چقدر فحش و کتک خوردم تا انتخاب رشته کردم دومی اهواز رفتنم بود که بزرگترین تجربه مستقل زندگیم بود و با این اخرش بد تموم شد ولی من هنوز هم خیلی دوسش دارم سومی و چهارمی هم قعلاْ نداره ۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره. اشاره نمیکنم بهشون ۳. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه. یه اخلاق عجیب و غریب که تقریبا درکش و شناختنش واسه همه غیر ممکنه و کلی دمدمی مزاج ۴. با در نظر گرفتن چهرمه "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟ هیچ کسی رو ... ولی اگه یه روزی قرار بود کسی به جای من بازی کنه ترجیح میدم به مرد باشه شینا جون و ویدا جونی و من و شب پره هر کس دیگه ای که دوست داره بیاد بازی از طرف من دعوته
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط سامه
|
|