سرنوشت
چقدر دوست داشتم تو اون لحظه ها اونجا باشم. چقدر دوست داشتم دستات و بگیرم دستم تا فشارش بدی. چقدر دلم میخواست بغلت کنم و زار زار گریه کنم. خودت خوب میدونی که چقدر دلم میخواست اون لحظه های تو رو تجربه کنم . اما سرنوشت من یه جور دیگه بوده همیشه
گاهی میگم کاش میشد سرنوشت رو از سر نوشت گاهی هم بیخیالش میشم و میگم همینم حالا خیلی بد نیست اگه بعضی چیزها رو ندید بگیرم هر چند که نمیشه ندید و نفهمید و ... هست تا همیشه هم هست !!
امسال عید رو دوست دارم با همیشه و همیشه فرق میکنه خیلی زیاد هم فرق میکنه نمیدونم خوبه یا بده اما خوبیش اینه که متفاوته . نمیدونم یه روز میاد که بخوام این روز رو هم پاک کنم یا نه. راستش مهم هم نیست زیاد بعداً بهش فکر میکنم... (وقتی به تارا رسیدم
)
سال نو همگی دوست و آشنا و فامیل
مبارک ![]()
+نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت10:52 قبل از ظهرتوسط سامه |


