من مردی را می شناسم که رنج تنهايش را سيگار می کشد
شاعری را می شناسم که در تعبير شعر خود، سالهاست که خوابيده است
و گندمی را که عمرش را به شما می دهد
قور باغه ای را می شناسم ، که در حس مبهم فراموشی سرفه می کند
شاعری را می شناسم که در تعبير شعر خود، سالهاست که خوابيده است
و گندمی را که عمرش را به شما می دهد
قور باغه ای را می شناسم ، که در حس مبهم فراموشی سرفه می کند
و سيبی را که به زمين گرم می خورد
حال به آينه که نگاه می کنم
می بينم ، آينه ای را می شناسم که انعکاس صريح يک غريبه را زل زده است
می بينم ، آينه ای را می شناسم که انعکاس صريح يک غريبه را زل زده است
+نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت8:51 بعد از ظهرتوسط سامه |

