گریه بی دلیل
آخ نمیدونی چقدر دلم لک زده بود واسه دیوونگی و خل شدن.... واسه این که شب چرت و پرت بگم و همش صبح که بیدار میشم فراموش کرده باشم همشو . نمیدونی چقدر دلم میخواست بدون نگرانی زار زار گریه کنم و وقتی میپرسند چته بگم نمیدونم . خوب دلم گریه بی دلیل میخواست مگه چیه
انقدر حال کردم همین جوری اشکهام میومد پایین . گریه امونم نمیداد . به پهنای صورتم اشک میریختم زار میزدم داد میزدم میگفتم خداااااااااااااااااااااا منو ببخش چه لذت وصف ناپذیری !!!! اشک و گریه و زاری و دیوونگی ... اینم خودش یه جور تنوعه تو زندگی چه اشکالی داره خب !
دلم میخواست ۲ شب برم تو کوچه راه برم و اشک بریزم و داد بزنم فریاددددددددددد بزنم یه جوری که صدام بگیره اما اون بغض لعنتی که تو گلومه خالی بشه و بذاره نفسم بالا بیاد ...
+نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت4:7 بعد از ظهرتوسط سامه |


